معبر
پ.ن : تصویر کاملا تزیینی است ! بفرمایید جوشانده بابونه !!! دیروز دروازه ای برای شهادت باز بود و امروز معبری تنگ. ( امام خامنه ای) اهل حق همواره در مظلومیت زیستهاند. در عصر جاهلیت، عدالت مفهوم
ازیادرفتهای است. اهل دنیا را خواب مستی در ربوده است و دزد و شحنه نیز دست در
دست هم دارند. آیا چشمی بیدار نمانده است؟ .... خیلی خوب ... تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود ... هیچكس به من چیزی نگفت ... و به همین دلیل هیچ وقت سر درنیاوردم... كه چرا خیلی خوب اینقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد آفتاب تبدیل شد به سایه، به باران شور و شوق تبدل شد به لذت، به درد تا ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت پ.ن 1: من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها پ.ن 2: یاد گرفته ام که بی جهت سفره دلم را برای کسی باز نکنم؛ که اینقدر فریب حرفهای دلربا در این دل نازک بی صاحبم اثر نکند که وفاداری را بیاموزم ... حتی شده از پست ترین مخلوقات خدا ... پ.ن 3: هرچه می روم نمی رسم! گاهی فکر می کنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها! پ.ن 4: سراغم را از کلاغ بام خانه ات مگیر ... که حقیقت بودنم را به تکه پنیری می فروشد. پ.ن 5: هنوز هم میگم ... پشیمان نیستم ... پ.ن 6: گفتی ما به درد هم نمیخوریم... پ.ن 7: عکس از سفر به یادماندنی مشهد مقدس عقل می گوید بمان و
عشق می گوید برو ؛ و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان در حیرت میان عقل و عشق معنا شود، اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید
نَبُرد ، عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛ آنجا دیگر میان عقل و عشق
فاصله ای نیست . پ.ن 1 : شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت/ فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت نشان یار سفرکرده از که پرسم باز / که هر چه برید صبا پریشان گفت من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب/ که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان
گفت پ. ن 2 : تو بمان و دگران.... پ.ن 3 : نمیدونم آقا سید این حرفها را قبل از عاشق شدنش زده یا بعدش! به هر حال ناز نفسش! زخم که خوب شود باز هم لنگ میزنی ... مثل میوه ممنوعه،بخشش هم که شامل حالت شود؛تا ابد باید در زمین بمانی ... آه..... قبل ترها با سنگ چخماخ آتش میساختند،این روزها آه می کشیم نمی دانم به کدام عصر پا میگذارم،سوزان است. پ.ن 1: مسیحای من! حرف بزن،معجزه کن،مرده ایی را زنده کن...نمیدانم کاری بکن... تمام عمر را هم که بگذارم به اثبات پاکی ام...میدانی؟..... آخر به صلیبت میکشند! و این بار تو خود یهودای خودی ... (خطاب به پاره ای از نظرات وبلاگ) پ.ن 3: همیشه در ریاضیات ضعیف بودم آدم هـا می آینـد ... زنـدگی می کننـد ... پ.ن 1: یعنی
آدما انقد راحت برات تموم میشن ؟! لااقل
مث ِ این آبمیوه پاکتیا ی تکونش بده ... شاید
ی چیزی تهش مونده بود! پ.ن 2 : اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را پ.ن 3: امید واسه انسان مث نوره واسه خورشید. وقتی نور را از خورشید بگیری دیگه چیزی باقی نمیمونه. خدا امید هیچ کس را نا امید نکنه ... پ.ن 4 : سهمیه اضافی عمر!(فروشی) پ.ن 5 : ذره ذره آب می شوم ... پ.ن 6 : پنج شبانه روز گذشت! یعنی بیش از صد ساعت ... پ.ن 7 : تو گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد.شقایق هست؛ تو نیستی؛چه باید کرد ... یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند پ.ن:
تقصیر من نبود
که با این همه...
در امتحان سادهْ تو رد شدم اصلاً نه تو ،
نه من! از خوبی تو بود
دانلود آهنگ زیبای آمدی جانم به قربانت ... رهبر انقلاب در خلال صحبتهای خود در اجلاس بیداری اسلامی دو بیت شعر به زبان عربی قرائت كردند. اين شعر از مطلع یكی از قصائد رومیات ابوفراس معروف به «عصی الدمع» است. این سروده
54 بیت است و ابوفراس آن را در اسارت گفته است. رمز مناعت طبع شاعر و نیز
طبع رقیق شعری او در این سروده آشكار است؛ به گونهای كه برخی ناقدان شعر و
ادب آن را زیباترین قصائد وی دانستهاند و البته جایگاه والایی در شعر عرب
دارد. شاعر در این دو بیت آغازین چنین می گوید: در حقیقت شاعر در این دو بیت سؤالی را مطرح میكند كه نشان از داغ دل او و
نیز اشتیاقش به گلایه و افشاندن اشك از دیده دارد، ولی او خودنگهدار است تا
مبادا در دید دشمن ضعیف بنماید. لذا اشك خود فرومیبرد و شوقش را چون
رازی سربهمهر در دل نگهمیدارد، زیرا گاهِ افشای آن نرسیده است. چه خوش گفت كه: سکوتم از رضایت نیست…دلم اهل شکایت نیست! 12 هزار روز یعنی ۳۳ سال. ۱۲ هزار روز یعنی عدد روزهای اسارت یک مرد. ۱۲ هزار روز یعنی عدد روزهای اسارت یک رهبر. ۱۲ هزار روز عدد روزهایی است که امام موسی
صدر در اسارت گذرانده است؛ رهبر ایرانی شیعیان لبنان که با دو همراهش در ۹
شهریور ۱۳۵۷ در سفری رسمی به لیبی توسط قذافی ربوده شد و تا امروز آزاد
نشده است. امام محرومان و بنیانگذار جنش محرومان ۱۲ هزار روز است اسیر زندان دیکتاتور لیبی است. خانواده در انتظارند. فرزندانش در غیاب پدر، بزرگ شدند. پدر و مادر شدند. مادر در حسرت دیدار او درگذشت. همسر پیر شد. محرومان در انتظارند. پیران چشم براهند تا
دوباره مسیح را ببینند. جوانان در خیالشان او را نقاشی میکنند و روزی را
که بازگردد. از او میگویند و چیزهایی که اگر او بود اتفاق نمیافتاد. جوانان منتظرند او بازگردد تا ایمان
بیاورند که میشود انسان زیست در این روزگار قحط انسانیت. منتظرند بازگردد
تا مسیح را ببینند. تا ببینند چطور میشود کرامت انسان را پاس داشت. منتظرند
او بازگردد تا ایمان بیاورند همه چیزهایی که از او شنیدند واقعی است، که
چنین مردی قدم زده است در این سرزمین. در کوچه های قم، در کلاسهای دانشگاه
تهران، در خیابانهای نجف، در شهرهای لبنان، در کلیسا و مسجد و دانشگاه. چطور میشود باور کرد کسی امام محرومان
باشد و مرد صلح و ربوده شود و عدد روزهای اسارتش به ۱۲ هزار روز برسد؟ و
این همه مدعی آزادی و انسانیت و حقوق بشر باشند و برای او کاری نکنند؟ چطور می شود باور کرد هرکس که به نام او
می رسد چرتکه اش را در می آورد ببیند به کدام حساب و معیارش و منفعتش
میخورد و چقدر سود نصیبش میشود اگر برگردد؟ و چون می دانند اگر او بیاید
نه دیانتشان رنگی دارد و نه سیاستشان، سکوت می کنند و می گذرند. چه کسی باور می کند سید موسی صدر، مسیح لبنان، فرزند ایران ربوده شود و ۱۲ هزار روز بگذرد و او هنوز دربند باشد و ۸۳ ساله شود؟ این عدد چقدر باید بزرگ شود؟ تا کی باید هر روز عدد روزشمار اسارت او و غفلت خودمان را ببینیم و یک روز به آن اضافه کنیم؟ اراده ای، وجدانی، ایمانی نیست برای پایان دادن به این روزشمار لعنتی؟ مردی شبیه سید موسی نیست که برای آزادی او خودش را به زحمت بیندازد؟ همانطور که او برای آزادی دیگران دل به دریا میزد؟ او که تا بود، اسارت و محرومیت و ظلم را
تاب نمی آورد و نمی گذاشت جولان بدهد. او که تا بود مدافع آزادی بود. چرا
وقتی خبیث ترین آدمها حکم به نبودنش دادند کسی برای دفاعش به میدان
نیامد؟ چرا کسی فریاد نزد؟ کاری نکرد؟ چرا حتی برای اینکه باز هم از وجودش
استفاده کنند حاضر نشدند زحمت آزاد کردنش را به جان بخرند؟ گناه سید موسی صدر چیست که ۱۲ هزار روز اسارت تاوان آن است؟ حقی از کسی ضایع کرد؟ ظلمی کرد؟ دروغی گفت؟ کسی را کشت؟ کسی را فریب داد؟ مقامی خواست برای خودش؟ خودش را به کسی تحمیل کرد؟ او که تا بود، لبخند زد به انسانها و فروتنانه سر به زیر انداخت با آن قامت بلند و چهره مسیح گونه اش او که تا بود، ساخت امید داد دفاع کرد آدمها را از محبت لبریز کرد به مردم جرات حرف زدن داد چرا هنوز سر بودن یا نبودنش چرتکه می اندازند؟ چرا هنوز باید جواب داد چرا کسی، گاهی، جایی از نبودنش میگوید؟ چرا هنوز و همیشه باید ثابت کرد سید موسی
صدر یکی است مثل همه ما و مثل همه انسانها حق دارد آزاد باشد؟ حتی اگر
پیرمرد ۸۳ ساله ای باشد افتاده و بیمار که دیگر نتواند فریاد بزند و برای
ما کاری کند. حتی اگر حرفش خلاف حرف ما باشد. گناه او چیست که ۱۲ هزار روز اسارت تاوان اوست و ۱۲ هزار روز بی خبری و انتظار مجازات آنهایی که دوستش دارند؟ کدام اراده و ایمان و وجدانی به این روزشمار شوم پایان می دهد؟ آدم اگر از تو گله ای،پرسشی،شکایتی،درد دلی داشته باشد
به کجا برود؟دادش را به نزد کدام دادخواه ببرد؟و مگر نه اینکه تمام آموزه
های دینی مان با حمد و ستایش و سپاس تو آغاز می شود؟ و مگر نه اینکه تو همیشه بهترین ها را برای بنده هایت
می خواهی؟و مگر نه اینکه همیشه می گویی درها باز است و پنجره ها گشوده؟و
مگر نه اینکه می گویی اگر می دانستید چه اشتیاقی به شما دارم؟ و مگر نه اینکه می گویی همین نزدیکی هام مسافر ها؟و مگر
نه اینکه می گویی مثل عطری در هوا رحمتم پراکنده است؟و مگر نه اینکه می
گویی من به شما نیازی ندارم....فقط دوستتان دارم! و من هیچ گاه جرات این را نداشته ام که بپرسم در قاموس تو دوست داشتن اینگونه است؟ چرا من!بنده تو!حق اعتراض ندارم؟حق عصیان ندارم؟چرا حق
ندارم گاهی عصبانی بشوم؟چرا حق ندارم احساس کنم نمی شنوی؟چرا تا می آیم
شکایت کنم کرور کرور نعمت هایت در ذهنم مجسم می شود که تو می توانستی !می
توانستی تک تک آنها را دریغ کنی؟ راست می گویی: "و لا یعترض علیک احد فی تدبیرک"شما نمی دانید،پس اعتراض وارد نیست.................... خودت می دانی آموزه هایم با چیزهایی که می بینم!می خوانم!می چشم!همپوشانی ندارد!! دیگر همه رنج ها و نداشتن ها برایم مضحک است!بگو اصلا دیگر رنجی ندارم!کسی که رنج بی تویی را................ بعد التحریر: امام حسین(ع) در نامه اش به مسلم بعد از "بسم الله الرحمن الرحیم" اینگونه می نویسد:"من الغریب الی الحبیب"و من چشمانم را می بندم و یک سیاهه بلند می نویسم:من الغریب الی الحبیب........... خاطرات محوی از بن بست حیات دارم،بن بستی
که چند سال از بهترین دوران زندگی ام را در انتهایش گذراندم و ایستادم و
عبور دیگران را تماشا کردم و حالا که به عقب نگاه می کنم راضی ام و شاید
سربلند!تنها گاهی،احساس بدی می کنم وقتی دیگران در موردم سخاوتمندانه قضاوت
می کنند وقتی نمی توانم بگذرم................. بدترین چیزها همیشه در درون آدم اتفاق می
افتد.نمی شود فرار کرد.مثلا وقتی اردنگی می خوریم ،می شود زد به چاک،اما از
درون غیر ممکن است.وقتی به این حالت دچار می شوم می خواهم بروم بیرون و
دیگر به هیچ کجا برنگردم.مثل این است که وجود دیگری در من باشد.شروع می کنم
به زوزه کشیدن.خود را روی زمین می اندازم.سرم را به این طرف و آن طرف می
کوبم تا بیرون برود اما غیر ممکن است،پا ندارد،آدم که از داخل پا
ندارد،راستی انگار که حرف زدن در این باره حالم را جا آورد.مثل این است که
قدری بیرون می ریزد.می فهمید چه می خواهم بگویم؟" قسمتی از کتاب زندگی در پیش رو "رومن گاری" راستی در میان این همه اگر تو چقدر بایدی.......... هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این
روزها نوشته ام ،همه آن است که یقین نمی دارم که نوشتننش بهتر است یا
ننوشتنش. نباید چیزهایی بنویسم بی "خود"که چون "وا خود" آیم بر آن پشیمان باشم و رنجور. ای دوست می ترسم و جای ترس است از مکر سرنوشت......... حقا و به حرمت دوستی ،که نمی دانم اینکه می نويسم راه "سعادت است که می روم ،یا راه "شقاوت"؟ و حقا که نمی دانم اینکه می نویسم "طاعت است یا "معصیت" کاش به یکبارگی نادان می شدم تا از خود خلاصی می یافتم! چون در حرکت و سکون چیزی نویسم رنجور شوم از آن به غایت: و چون در معاملت راه خدا هم چیزی نویسم ،هم رنجور شوم: چون احوال عاشقان نویسم نشاید و هر چه نویسم هم نشاید و اگر هیچ ننویسم هم نشاید و اگر گویم نشاید و اگر خاموش گردم هم نشاید و اگر این واگویم هم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ............و اگر خاموش شوم هم نشاید!!! ....................... پی نوشت: یاد گرفته ام تنهایی خود را ماهرانه در این چند سال پنهان کنم !اما گویا بیش از هر چیز از فریب دادن خود خسته شده ام!! بارها گفته بودم برایت که "تنهایی" بیهودگی می آورد! من در
این مدت تنها نبودم.تو بودی.عطرت ،خاطره ات،عشقت!!شاید تنها دیگر چند ماه
است که تنها شده ام!چون رفته ای و من دیگر خودم را نمی شناسم!!گاهی اوقات
آنقدر سنگدل می شوم که گمان می کنم اگر حتی بر فرض محال بازگردی و زنگ
این خانه را بزنی و به عادت همیشگی با لبخندی بر لب و یک دسته گل شب بوی
بزرگ ،بگويي آمدم از جان عزیزترم............ نگاهت می کنم عمیق!و می گویم دیر آمدی!خیلی دیر!من مددتهاست كه مرده ام!و مجال گفتن برای تو نمی گذارم.در را می بندم و فکر
می کنم به این جمله نیچه:"آنکه بر فراز بلندترین قله رفته باشد خنده می زند
بر همه نمایشهای غمناک و جدی بودنهای غمناک" مجهول ماندن ؛ رنج بزرگ روح آدمی است!مجهول ماندن است که احساس تنهایی را پدید می آورد و درد بیگانگی و غربت را دو چندان می کند! من اینک در آستانه 28 سالگی احساس جهل می کنم!خود را نمی شناسم!خدا را!آدمها را!ایمان را،تقدیر را،سرنوشت را............ از احساسات عجیب و متناقض خودم خنده ام می گیرد! بعد از این همه نگفتن به شکایت نیامده ام! من كسي هستم که دفترهای گذشته عشق را به تاریخ نمی سپارد سطر،سطر آن را بر دیواره قلبم حک می کنم !بگذار دیگران هر چه می خواهند بگویند، بگویند: مالیخولیایی،بگویند خودآزاری،بگویند مرگ تدریجی .من
اما از تو تشکر می کنم به خاطر گلهای کاغذی اندوهی که در دلم کاشتی و من هر روز به آنها آب دادم و از دیدن رنج انسانی لذت بردم! و مگر لذت ساختار شناخته شده ای است؟ به شکایت نیامده ام!! در تمام این مدت اندیشیدن را آموختم!بزرگ شدم!حس های جدید و
ناب داشتم!دروغ گفتم!خندیدم!گریستم!شیطنت کردم!دوست داشتم!دوست داشته
شدم!عاشق شدم!عاشق بودم!محبت کردم!خیانت کردم و زندگی کردم.... به شکایت نیامده ام!اما دیگر احساس می کنم نمی توانم تو را
ببخشم!تویی که تمام دوست داشتنی هایم را از من گرفتی!خانه
زیبایم!آرامشم!آرزوهای کوچکم و قلمرو حکومتم بر دل كسي که تنها برای
من می تپید! تو را نخواهم بخشید که دیگر همراه پیاده روی های غروب های دلگیر کهنسالی ام نیستی ... می بینی!می بینی همه چیز چگونه مبتذل شده است؟کلمات غریبگی می
کنند!،جوان تر که بودم در یکی از نوشته های شریعتی چیزی خوانده بودم که
هیچگاه معنی اش را نمی فهمیدم:"عشق در اوج اخلاصش به ایثار رسیده است و در
اوج ایثارش به قساوت!!! می ترسم،می ترسم عشق به تو را اینگونه بیابم!دوست داشتن تو تنهایی دارایی من است! از دست خدا دلگيرم. بر او طغیان نمی کنم،به معجزه هم نیازی
ندارم!تنها انتظار "عدالت والاتری "را داشتم.!باید دوباره ایمان بیاورم که
خدا بندگانش را آنقدر دوست دارد که تصورش قابل ممکن نیست............... راستی!!! همیشه به یادت هستم !بی هیچ بهانه ای ،و اگر دوست داشتن همین باشد شاید ....... دل را ز بي خودي سر از خود رميدن است پ.ن:
مرا به یاد می آوری؟
کبوتری در انزوایِ مهتابِ بی کسی
که طعمِ پرواز را
سال ها زِ یاد بُرده بود . . .
هنوز به یاد دارم
تو بالِ باورم شدی
و بهانه پرواز ...
و این روزها
آسمان بدونِ تو
تابوتِ مرگِ من است
به دستِ باد . . .
از مرگ که نه ,
از نبودِ لمسِ عشق می ترسم . . . (!)
تنها کارِ ناممکنِ روزگاری ست
که نه دلی مانده استُ
نه دلبری . . .
مانده ام اینهمه رسوبِ احساس را
وقتی که نیستی در آغوش
چگونه به پایت بریزم ...

دل را باید پاک کرد. 


ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به
سر دادن سرودهای غم انگیز
خیلی زود
و «مرا دوست داشته باش» تبدیل شد به، «جایی هم [در قلبت] برای من در نظر بگیر»
خیلی زود
خیلی خوب ... زودتر از آنكه فكر می كردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود
اگر هیچ كس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
كه خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد
خیلی زود ...
افسوس که من تورا برای دردهایم نمیخواستم

![]()
![]()
![]()
.....خوش به حالِ دگران!
سالهاست
دارم حساب میکنم
چگونه من بعلاوه تو
شد فقط من ؟
می میـرنـد و می رونـد ...
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ " تــــو "
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ " تــــو "
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه " تــــو " می میـری
در حالـی کـه زنــده ای

شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
آن برگهای سبزِ سرآغاز سال کو؟
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
تقصیر هیچ کس نیست
که من
بد شدم!
راحت باشید! هفته دفاع مقدس گذشت
و دانه ريخت بيايي کبوترش باشي
دوباره آينهاي در برابرش باشي
نه اينکه پر بکشي و به شهر او نرسي
ميان راه پرستوي پرپرش باشي
«مدينه» شهر غريبي براي «فاطمه»هاست
نخواست گم شدهاي مثل مادرش باشي
خدا تو را به لب خشک ماهيان بخشيد
و خواست جلوهاي از حوض کوثرش باشي
به «قم» رسيدي و گم کرد دست و پايش را
چو ديد آمدهاي سايهي سرش باشي
اجازه خواست که گلدان مرمرت باشد
و تا هميشه تو ياس معطرش باشي
نگاه تو همه را ياد او مياندازد
به چهرهات چه ميآيد که خواهرش باشي
خدا نخواست تو هم با «جوادِ»کوچکِ او
گواه رنج نفسهاي آخرش باشي
نخواست باز امامي کنار خواهر خود ...
نخواست «زينبِ» يک شام ديگرش باشي
میبینمت كه از اشك فرمان نمیبری، منش تو شكیب است. آیا عشق بر تو امر و نهیی ندارد؟
آنگاه شاعر خود بلافاصله در پاسخ چنین بیان میكند كه:
آری من [به وطن و خانواده] مشتاقم و از شوق سوز دلی دارم، ولی سرّ و راز چون منی برملا و مكشوف نگردد.
آری
شوق رهایی در دل موج میزند و سكوت نه از باب رضایت است، كه انتظار
زمان مناسب را میكشیم و سرّ خود را در دل نهان داشتهایم تا به گاهش آشكار
كنیم كه بیهوده هدر نرود.

من واقعا دیگر نمیدانم باید چه بنویسم؟ ببین
کلمات چگونه مبتذل شده اند از دوری تو! نمیدانم جملهها را چهطور بسازم
،لابد فهمیده ای که چگونه غریبگی می کنم با کلمات!با تو! ببین چه غباری
نشسته است روی روحم؟

جان را هواي از قفس تن پريدن است
از بيم مرگ نيست كه سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسيدن است
دستم نمي رسد كه دل از سينه بركنم
باري علاج شكر گريبان دريدن است
شامم سيه تر است ز گيسوي سركشت
خورشيد من برآي كه وقت دميدن است
سوي تو اين خلاصه گلزار زندگي
مرغ نگه در آرزوي پركشيدن است
بگرفت آب و رنگ زفيض حضور تو
هرگل دراين چمن كه سزاوار ديدن است
با اهل درد شرح غم خود نمي كنم
تقدير قصه دل من ناشنيدن است
آن را كه لب به دام هوس گشت آشنا
روزي (امين) سزا لب حسرت گزيدن است 
| Design By : Night Skin |




