تبليغاتX
معبر


معبر

یا ایها الذین آمنوا لا تدخلوا بیوت النبی إلا أن یُؤذَنَ لکم ...

مادر !

همه می دانند که تو اجازه ندادی...

----------------------------------------------------------------------

 

 

ظهر الفساد فی البرّ و البحر بما کسبت أیدی الناس

 

دنیا را به فساد کشید

با همان دستی که ...

و امروز صدای آن سیلی گوش زمین را کر کرده است .

----------------------------------------

لا یکلّف الله نفساً إلا وُسعها

 

مادر!

سینه ی تو چه وسعتی داشت !

وگرنه

آتش بسیار گدازنده تر از آن بود که ...

و ضربه

بسیار شکننده تر از آن که ...

---------------------------------------------

 

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک ... والله یعصمک من الناس

 

ای رسول من

تو علی علیه السلام را به ولایت و وصایت معرفی کن

ما تو را از فتنه های مردم محافظت می کنیم

بازوی فاطمه هست

نمی گذاریم به تو و رسالتت ضربه ای برسانند

سینه ی دخترت همه ی این ضربه ها را خواهد گرفت ...

---------------------------------------------------

 

تمشی علی استحیا...

 

حالا فکر کن یک دستش را هم به دیوار گرفته باشد...

---------------------------------------------

 

تمشی علی استحیا...

 

حالا فکر کن کوچه هم باریک باشد...

------------------------------------------------

 

حجر/97

فقط خدا می داند که سینه ی تو از کدام یک بیشتر به تنگ آمد

از نشستن او روی سینه ات

یا بردن نام مادرت با زبان کثیفش...

---------------------------------------------

مریم/۲۱،۲۲

 

اما این بار

در شعله ور بود

و او از شدت درد حمل

پناهی جز دیوار نداشت...


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت توسط جا مانده| |


داشتی خودت را به خاطر من به کشتن می دادی عزیزم! راستی حال «محسن» چطور است؟

****

کودک، نفس نفس می زد: «بابا سلام... فضه گفت: بیا!» مرد از هوش رفت ...
(منبع: بحارالانوار، ‌جلد 43، ص 214 - 215)

****


به نجّار گفت: مي تواني دري برايم بسازي؟
نجار پرسيد: براي كجا؟
مرد پاسخ داد: براي در ورودي خانه ام.
نجار پرسيد: مگر در خانه ات چه شده؟ مرد گريست ...

****


مانده بود چه بگوید. حرفی برای گفتن نداشت. از خجالت سرش را پایین انداخته بود و اشک می ریخت. چاره ای نبود ... دو دستی امانتی را تحویل داد و گفت: «ببخشید! امانتدار خوبی نبودم؛ پهلویش شکست ...»


نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت توسط جا مانده| |


هزاران سال از آغاز حیات بشر بر این کره خاکی می گذرد،



و همه آنان تا به امروز مُرده اند



و ما نیز خواهیم مرد



و بر مرگ ما نیز قرن ها خواهد گذشت،



خوشا آنان که مردانه مُرده اند



و تو ای عزیز! بدان،



تنها کسانی مردانه می میرند، که مردانه زیسته باشند.


گفت:

"شیرین بودن آسان است...

اما فرهاد بودن...نه..."

و دیگر هیچ نگفت ...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت توسط جا مانده| |


خانم شما كه مانده دلم مات چشمتان

يعني شدم مزاحم اوقات چشمتان

خانم! اجازه هست بميرم كه بعد از آن

جانم جوان شود به كرامات چشمتان؟

با چند لهجه اشك بريزم، نمي بريد

يك نيمه شب مرا به ملاقات چشمتان؟

فصلي كه با رسيدنش انگار مي رسند

دستان من به دامن سادات چشمتان

اوضاع روبه راه تر از اين نمي شود

ما و شما و خواب و خيالات چشمتان



نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت توسط جا مانده| |

نجف
نجف چه داستانی دارد ؟!
نمیدانم!
همین که به نخلستان های ورودی میرسی ...

دلت روضه ی فاطمیه میخواهد ...
اما
رو به ایوان طلا که بایستی ،
دست راستت ،
آن گوشه ی گوشه ی صحن که بشینی ،
بهترین جاست برای به تماشا نشستن و درد دل !
.
.
.


کربلا

*از آن زمان که بوسه زدم بر ضریح تو */* بیچاره  تو بودم و بیچاره تر شدم*...

نگاه کن فاصله ی از حرم تا حرم را ...
از حرم تا [...] را ...
نگاه کن زینب را که چطور می دود ...
نگاه کن لبان خشک طفلان را ...
نگاه کن مستی ساقی کربلا را ...
نگاه کن بیرق ح س ی ن را که می رقصد و هوش از سرت می برد ...
نگاه کن عشق را ...
نگاه کن خیمه های بی شاه را ...
نگاه کن که کربلا دشت ِ دشت است ...
کوچه ندارد ...
نگاه کن علی بزرگ ِ دل ارباب را ...
نگاه کن همه ی روضه هایی که یک عمر برایشان اشک ریختی ....
نگاه کن ...
نگاه کن اسبان ِ زین شده و آماده را ...
نگاه کن سرخی آسمان را...
نگاه کن باغستان سیب و گلستان یاس را ...
نگاه کن ...
فقط نگاه کن ...
.
به رقص بیرق ارباب ... به اشک هایت در حرم سقا ... به همه ی کلمن های نارنجی ِ پر آب بین الحرمین ... به عطش ، به تشنگی ، به ضریح ، به ح س ی ن ... به عشق ... نگاه کن ...
فقط نگاه ...
.
.
.


بین الحرمین


که ماندی سر دو راهی
و
می روی سلام میدهی
بر می گردی سلام میدهی
می روی
می آیی
سلام می دهی
عشق می کنی
.
.
.


کاظمین

آن جا که دلم پر کشید برای

امام رضای خودمان

نگاه کن صحن پدر و پسر ضامن را ....

...


سامرا


از آن کوچه که سنی ، ساخته !
تا مبادا چشم در چشم شیعه شود ...
گذشتی و چشمت افتاد به آن صحن و سرا و ضریح در دست تعمیر
آن جا که مظلومیت را با بند بند وجودت حس کردی
از پله های سرداب که پایین رفتی ...
.
.
.

هیچ !


گذشت عمرو اجل پر زند به دور سرم
بمیرم و نروم کربلا...خدا نکند...
.
.
.
گفتن کربلا
نگفتن آدمو دیوونه میکنه
گفتن هرکی بیاد کربلا دلش آروم میشه
نگفتن هرکی بیاد در به در میشه
.
.
.
حالا که تا دیار تو ما را نمی برند
ما قلبمان شکست حرم را بیاورید ...

نشسته ام به شوق اذن دخول
بگو نتکانند پادری ها را ...
.
.
.

همه را یاد کردم ...

شما هم رفتید مارا یاد کنید...


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت توسط جا مانده| |

صدا می‌کند: آی مرد! دیر شد! چکار می‌کنی؟

من اما دست خودم نیست،
دانه دانه لباس‌هایم را توی دست می‌گیرم!
- با این لباس چند گناه کرده‌ام؟
مچاله‌شان می‌کنم و توی کمد پرتاب…
لباس بعدی و…

حالا دیگر کمد لبالب پر شده و چمدان هنوز خالیست…

چکار کنم؟!
چکار می‌توانم بکنم؟
سر درون کیف می‌کنم و گریه…

حلالم کنید!

همین! مال هیچکس نیست!


نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت توسط جا مانده| |

تا کوچ من به تو چیزی نمونده بود               وقتی نگاه تو از گریه می سرود

با تو چه ساده بود هم آسمون شدن           وقتی که آینه ها شعله به شب زدن

چیزی نمونده بود تا خواب رازقی                 تا ناز نسترن ، تا فصل عاشقی

چیزی نمونده بود با تو یکی بشم                 با تو رها از این آوار گریه شم

من مثل تو هنوز باور نمی کنم                     روزی از این قفس هجرت کنیم به هم

باید سفر کنم از پشت پنجره                        شاید نگاه تو از یاد من بره

حرفی نزن به من از ماه و از نسیم               چیزی نمونده بود تا هم نفس بشیم

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت توسط جا مانده| |

 

نود و سه روز از مرگم می گذرد و هفت روز مانده به آن روز تکراری!

بیا و پایانی باش برای این صد روز کابوس بی تویی ...

پ.ن :

۱) امروز اولین هدیه را گرفتم ... یاد تو طوفان کرد ...

۲) روز میلاد با کاروان عشق راهی سرزمین نورم.برای سفر توشه برنمی داری؟

۳) صد روز! اگر توبه شکستی بازآی ...

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390ساعت توسط جا مانده| |

از عشق که .... نه ....

اما از عاقبت بی عقوبت! این همه فاصله

از انتهای نامعلوم این کوچه های بی چراغ و چلچله ...

چرا.........می ترسم !.....

من از لحظه ای که چشم های تو،

بین آوار این همه نگاه معنا دار گم شوند ...

من از دمی که بازدم تو پاسخش نباشد،

می ترسم ...


اما اگر راستش را بخواهی

نمی دانم که از عاقبت این همه ترانه و نامه ی بی جواب

می ترسم یا نه؟

فقط می دانم که..... محتاجممحتاج سکوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه های بی قفس پر از کبوترم

من محتاج واژه های ساده و بی تکلفم

واژه هائی که بشود با آب غسلشان داد

من محتاج نگاهی از جنس آب و لبخندی از جنس صداقتم

من محتاج عطر یک احساس باران زده ی نمناکم


من محتاج توام!

محتاج نگاه تو،

محتاج لبخند تو،

محتاج احساس تو،

همین!

از این ساده تر و بی تکلف تر در کلام من نمی گنجد!


من محتاج توام که بیایی و مرورم کنی!

با یک هوا هق هق!

با یک جفت نگاه خیس!


من محتاج یک دنیا آسمان ابریَم!

که ببارد،....که برای من بشود،

بهانه ای از جنس معجزه!

تا بگویم تو را به حرمت این ابرها که می گریند قسم ...


نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت توسط جا مانده| |


مرا به یاد می آوری؟

کبوتری در انزوایِ مهتابِ بی کسی

که طعمِ پرواز را

سال ها زِ یاد بُرده بود . . .

                                             هنوز به یاد دارم

                                                  تو بالِ باورم شدی

                                                           و بهانه پرواز ...

و این روزها

آسمان بدونِ تو

تابوتِ مرگِ من است

           به دستِ باد  . . .

از مرگ که نه ,

        از نبودِ لمسِ عشق می ترسم . . . (!)


عاشق شدن

تنها کارِ ناممکنِ روزگاری ست

که نه دلی مانده استُ

نه دلبری . . .

 مانده ام اینهمه رسوبِ احساس را

  وقتی که نیستی در آغوش

                چگونه به پایت بریزم  ...


پ.ن :

تصویر کاملا تزیینی است !

بفرمایید جوشانده بابونه !!!

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت توسط جا مانده| |

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
این توانم که بیایم به محلت به گدایی
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت توسط جا مانده| |


دیروز دروازه ای برای شهادت باز بود و امروز معبری تنگ.
دل را باید پاک کرد.

( امام خامنه ای)


نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت توسط جا مانده| |


‌‌اهل حق همواره در مظلومیت زیسته‌اند.

در عصر جاهلیت، عدالت مفهوم ازیادرفته‌ای است. اهل دنیا را خواب مستی در ربوده است و دزد و شحنه نیز دست در دست هم دارند.

آیا چشمی بیدار نمانده است؟

....


نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت توسط جا مانده| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت توسط جا مانده| |

خیلی زود ...

خیلی خوب ... تبدیل شد به خیلی بد

خیلی زود ...

هیچكس به من چیزی نگفت ...

و به همین دلیل هیچ وقت سر درنیاوردم...

كه چرا خیلی خوب اینقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد 

آفتاب تبدیل شد به سایه، به باران

شور و شوق تبدل شد به لذت، به درد
ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه جایش را داد به
سر دادن سرودهای غم انگیز
خیلی زود 


تا ابد تبدیل شد به گاهی، به هیچ وقت
و «مرا دوست داشته باش» تبدیل شد به، «جایی هم [در قلبت] برای من در نظر بگیر»
خیلی زود
خیلی خوب ... زودتر از آنكه فكر می كردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود
اگر هیچ كس به تو نگفته باشد، حالا دیگر باید بدانی
كه خیلی خوب، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد
خیلی زود ...

پ.ن 1:

من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم

که ناکس کس نمی گردد بدین بالا نشینی ها

پ.ن 2:

یاد گرفته ام که بی جهت سفره دلم را برای کسی باز نکنم؛

که اینقدر فریب حرفهای دلربا در این دل نازک بی صاحبم اثر نکند

که وفاداری را بیاموزم ... حتی شده از پست ترین مخلوقات خدا ...

پ.ن 3:

هرچه می روم نمی رسم!

گاهی فکر می کنم نکند من باشم کلاغ آخر قصه ها!

پ.ن 4:

سراغم را از کلاغ بام خانه ات مگیر ...

که حقیقت بودنم را به تکه پنیری می فروشد.

پ.ن 5:

هنوز هم میگم ... پشیمان نیستم ...

پ.ن 6:

گفتی ما به درد هم نمیخوریم...
افسوس که من تورا برای دردهایم نمیخواستم

پ.ن 7:

عکس از سفر به یادماندنی مشهد مقدس


نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت توسط جا مانده| |

نوشته شده در دوشنبه نهم آبان 1390ساعت توسط جا مانده| |


عقل می گوید بمان و عشق می گوید برو ؛

و این هر دو ، عقل و عشق را ، خداوند آفریده است تا وجود انسان

در حیرت میان عقل و عشق معنا شود،

اگرچه عقل نیز اگر پیوند خویش را با چشمه خورشید نَبُرد ،

عشق را در راهی كه می رود ، تصدیق خواهد كرد ؛

آنجا دیگر میان عقل و عشق فاصله ای نیست .


پ.ن 1 :

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت/ فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

نشان یار سفرکرده از که پرسم باز / که هر چه برید صبا پریشان گفت

من و مقام رضا بعد از این و شکر رقیب/ که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت

پ. ن 2 :

تو بمان و دگران....
.....خوش به حالِ دگران!

پ.ن 3 :

نمیدونم آقا سید این حرفها را قبل از عاشق شدنش زده یا بعدش!

به هر حال ناز نفسش!

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت توسط جا مانده| |

نوشتن است دیگر،درمان هم اگر باشد موقت است،مثل بستن استخوان شکسته!

زخم که خوب شود باز هم لنگ میزنی ...

مثل میوه ممنوعه،بخشش هم که شامل حالت شود؛تا ابد باید در زمین بمانی ...

آه.....

قبل ترها با سنگ چخماخ آتش میساختند،این روزها آه می کشیم

نمی دانم به کدام عصر پا میگذارم،سوزان است.

پ.ن 1:

مسیحای من!

حرف بزن،معجزه کن،مرده ایی را زنده کن...نمیدانم کاری بکن...

تمام عمر را هم که بگذارم به اثبات پاکی ام...میدانی؟.....

آخر به صلیبت میکشند!

و این بار تو خود یهودای خودی ...

(خطاب به پاره ای از نظرات وبلاگ)

پ.ن 3:

همیشه در ریاضیات ضعیف بودم

سالهاست

دارم حساب میکنم

چگونه من بعلاوه تو

شد فقط من ؟


نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت توسط جا مانده| |

آدم هـا می آینـد ... زنـدگی می کننـد ...
می میـرنـد و می رونـد ...
امـا فـاجعـه ی زنـدگی ِ " تــــو "
آن هـنگـام آغـاز می شـود کـه آدمی می رود امــا نـمی میـرد!
مـی مـــانــد و نبـودنـش در بـودن ِ " تــــو "
چنـان تـه نـشیـن می شـود
کـه " تــــو " می میـری
در حالـی کـه زنــده ای

پ.ن  1:

یعنی آدما انقد راحت برات تموم می‌شن ؟!

لااقل مث ِ این آبمیوه پاکتیا ی تکونش بده ...

شاید ی چیزی تهش مونده بود!

پ.ن 2 :

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم

جواب تلخ می‌زیبد لب لعل شکرخا را

پ.ن 3:

امید واسه انسان مث نوره واسه خورشید.

وقتی نور را از خورشید بگیری دیگه چیزی باقی نمیمونه.

خدا امید هیچ کس را نا امید نکنه ...

پ.ن 4 :

سهمیه اضافی عمر!(فروشی)

پ.ن 5 :

ذره ذره آب می شوم ...

پ.ن 6 :

پنج شبانه روز گذشت! یعنی بیش از صد ساعت ...

پ.ن 7 :

تو گفتی تا شقایق هست زندگی باید کرد.شقایق هست؛

تو نیستی؛چه باید کرد ...



نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت توسط جا مانده| |

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم            دولت صحبت آن مونس جان ما را بس


نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت توسط جا مانده| |


Design By : Night Skin

www.mansoorarzi.blogfa.com