|
معبر
|
||
طاقتت تموم شده بود.شب که خوابید؛کلیدو برداشتی و رفتی سراغ صندوق؛درشو باز کردی؛بعد با صدای بلند زدی زیر خنده!آخه تو صندوق به اون بزرگی فقط یه مشت خاک بی ارزش بود...فقط همین!
یه روزی اون با شادی اومد و گفت که اعزام شده به جبهه شلمچه و باید بره.چه لحظات سختی بود.مجبور بودی تمام اشکات رو بی صدا قورت بدی و پیش اون فقط بخندی.
با طلوع آفتاب روز بعد؛اون راهی شد و رفت و طناب سفت و سخت نگاه تو تا ته جاده؛دست از اون برنداشت.اون رفت.روزها گذشت؛سال ها گذشت؛اما اون نیومد.
روزی به در خانه آوردنش؛اما فقط مشتی از خاک خاکستر او را؛فقط مشتی خاک...کلید رو برداشتی و به کنار صندوق اومدی و قفلش رو باز کردی؛اما...این بار نخندیدی.فقط با صدایی بلند که به گوش آسمون شب هم می رسید گریستی.
|
|