تبليغاتX
معبر - سرمقاله
 
معبر
 
 
 

 

الهگان بندگی(سرمقاله)

                                                  

                                               

در روزگاری که خطر انقراض؛نسل انسان را تهدید می کرد؛مردانی مرد با و فای به عهد؛همان عهدی که در دیدار نخست با خدای خویش بسته بودند به انسانیت مرده؛جانی دوباره بخشیدند.وطن ایشان اما چونان دیگر آدمیان؛زمین نبود...که درست مثل پرستوهای آشیانه کرده در بهار؛آشنای زمان بودند.

تو گویی نه در زمین که در زمان زندگی می کردند.نه در کربلا که در عاشورا.نه در عرفات که در عرفه؛و نه در زمینی که آدم سقوط کرد؛بل در زمانی که حسین(ع)؛آدمیت را در آن وادی لم یزرع به صعود رساند و حج را به نفع هجرت؛و دیانت را به سود شهادت؛نیمه تمام رها کرد؛تا این بار به جای آدمیت؛این آدم باشد که قربانی شود.برای زیارت کربلا کافی است بوسه بر یک خاک پاک زنی؛ولی از برای زیارت عاشورا لازم است تو نیز مسافر کاروان عشق شوی؛که تا زمان باقی است؛و تا زمین پر از آدم نمایان یاغی است؛ندای هل من ناصر حسین(ع) هم بلند است.

و اینجاست سرزمین راهیان نور...

خطاب ما اینجا با عاشقان است و با دردآشنایان؛که این حکایت را دیگر هر دلی تاب شنیدن ندارد.

اینجا وادی عاشقان است...و این خاک گنجینه دار فریادی است که سال ها در سینه هایمان محبوس مانده است و هر چند اشک ما تاب مستوری نداشته است؛اما این بار؛این بغضی نیست که فقط با گریه باز شود و این جراحت نه جراحتی است که با مرهم اشک شور التیام یابد.

پس ای چشم!خون ببار تا حجاب از تو بردارند و ببینی که این خاک گنجینه دار نور است و مدفن عشق.و اینجا بقعه ای است از بقاع بهشت و آن نفخه ای که در بهشت روح می دمد از سینه این خاک و خاک کربلا و بقیع بر می آید؛چرا که اینجا مدفن راهیان کربلاست و اگر حجاب از گوش ها و چشم ها بردارند طنین ناله کروبیان را در ملکوت اعلی خواهی شنید که و خواهی دید که چگونه فرشتگان؛بال در بال؛جلوه های جاودانی رحمات خاص حضرت حق را بر این خاک گسترانیده اند.

از هر کجا آمده ای؛بدان که افق زمین و آسمان همه وادی های جنون و شیفتگی و عشق؛همین جاست.جایی که آسمان با همه جبروتش پای خاک را بوسه می زند.چرا که این صحاری بریده در حریر سکوت که امرور هم بستر مویه بادهای پریشان شده است؛در روزگارانی نه چندان دور افتخار تحمل گام های رادمردانه را داشته است که چشمه های جوشان عشق را از بلندای روح بی قرار خویش بر آن جاری؛و از زلال معرفت جان هایشان کام تشنه این صحرا را سیراب ساخته اند.

هنوز می توان از حافظه آرام این فضا؛صدای تپش ایثار و دلدادگی را شنید.هنوز می توان همهمه بی قراری را از اعماق سنگرهای انفرادی همراه با زمزمه اشک بر گونه های عبودیت شنید.هنوز می توان جای پای رویش عرفان حماسه ساز را از شاخسار خشکیده انفجار توپ ها و خمپاره ها دید.

هنوز می توان آهنگ دردآلود نمازهای شبانه را در عرصه تانک ها؛کاتیوشاها؛تفنگ ها؛هواپیماها شنید و هنوز می توان صدای مجنون را از بلای خاطرات همیشه سبز این وادی؛در انتهای شاهراه نشسته در سکوت؛شاهراه منزل شهادت شنید و تو اکنون در انتهای این راه بی هیاهو ایستاده ای زیر پنجره ای از آسمان که بارها به روی شهادت گشوده شد؛گر چه کبوتران از پی یک پرواز بی بازگشت از دل این خاک تا اوج آسمان غیب پریدند؛گر چه نیستند اما عطر دل انگیز یادها و خاطراتشان در فضای پرابهام وادی پراکنده است.دریچه های قلب خود را روبروی این پنجره آسمانی بگشا و بگذار مشام جانت دوباره از آن عطر دل انگیز؛رایحه عشق و معرفت زندگی و زنده بودن مدد گیرد.
آریِِ راهيان نور روايت تشنه كامي انسان هايي است كه مي خواهند كلامي بشنوند نه چون سخنان رايج روزگار ما و قدم نهاده اند تا بر كناره نخل هايي قدم بگذارند كه تقدير آينده اين كره خاكي در ميان آنها رقم خورده است. نيامده اند تا به عقب بازگردند و خاطرات جنگ را همچون داستانهاي شاهنامه بشنوند و برگردند، بلكه راهي گشته اند تا چشم به افقي بيندازند كه شهيدان با خون آن را ترسيم كرده اند و تلالؤ نور آن از هم اكنون بشارت آمدن روزگاري نو را مي دهد ؛ بشارتي از صبح ....

بشنو سخن سید شهیدان اهل قلم را که گفت:

عجب از ما واماندگان زمین گیر که در جست و جوی شهدا به قبرستان ها می آییم!این خود دلیلی است بر آن که از حقیقت عالم هیچ نمی دانیم.مرده آن است که نصیحتی از حیات طیبه شهدا ندارد و اگر چنین است از ما مرده تر کیست؟

شهدا شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند.پس به راستی این عجیب نیست که ما واماندگان؛در جست و جوی شهدا به قبرستان ها می آییم.


آري ما جنگ نديده‌ها آمال دور و درازي داريم ؛ مي‌خواهيم سنگ صبور لاله‌ها باشيم ، محرم راز آلاله‌ها ، سينه‌اي براي ابراز محبت به ستاره‌ها ، حلقه‌اي براي اتصال چند پاره‌ها ، سنگري براي ذكر تكه‌پاره‌ها.

ما براي فرار از انگ پناه نمي‌بريم.به دامان ننگ ، بي‌آنكه جنگ را ديده باشيم دل به جبهه‌ها بسته ايم ، بيش از هر پرنده ديگري به پرواز به پرواز پرستو ها وابسته‌ايم . گرسنه‌تر از آنيم كه عاشق نباشيم ، تشنه‌تر از آنيم كه از عطش سيراب نباشيم .

در اين معبر بعد از حضرت دوست اميدمان به شماست ، سخت بر اين باوريم كه آن‌ها كه از ظن عشق يار همند از همديگر نمي‌رمند ...

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
 
  بالا