تبليغاتX
معبر - و اما...
 
معبر
 
 
 

و اما... 

راه باز است؛معبرها همه پاک شده اند؛لابلای سیم خاردارها؛پلاک ها چشمک می زنند و شهدا هنوز ایستاده اند و با سرانگشت وفا؛نقطه رهایی را نشان می دهند.

خط هنوز شکسته نشده است؛کوله پشتی بسیجی ها لب خاکریز نشسته است.فرمانده فریاد می زند:

سنگر بکن ای برادر؛امروز روز جنگ است/امروز اما قلم ها؛سرنیزه های تفنگ است

امروز میدان معنا؛خود عرصه کارزار است/هر واژه ای یک گلوله؛هر جمله ای یک تفنگ است

باید دست به کار شد.این جا مجنون است؛جزیره عاشقان.صدای فرمانده از لابلای نیزارها تا اعماق تاریخ می رسد:((اگر ماندید؛بنویسید؛حقانیت و مظلومیت این بچه ها را...))

كاش مي توانستي ببيني مجنون به انتها رسيده است .
قلاويزان پشت لحظه هاي كش دار فراموشي خاك مي خورد.
طلاييه ديگر تمام شد.
فكه فراسوي ديروز مانده است.
كارون موج درموج لبريز از گلايه مي گذرد.
اروند به ساحل خويش دلبسته است.
كرخه در غروب غوطه مي خورد.
آوازهاي شاخ شميران آشنا نيست.
شهيدان درماووت معمولي شده اند.
همه مي خواهند با اروند شبيه شبهاي نه چندان دور شوند.
نمي دانم تو را تاب و تحمل دوري از آن همه آيينه آسماني و دريايي هست؟!
آه اي يادگارفرشته ها!
تو هم گوشه اي گرفته اي و دم برنمي آوري.
تو هم اين همه نامردمي را مي بيني اماسكوت مي كني؟
تو هم مي شنوي اين همه زخم را اما چيزي نمي گويي؟
آخر مگرتو را چه مي شود؟
چرا از اين همه سكوت برلب دوخته سراغي نمي گيري؟
چرا ازاين همه غريبي عريان چيزي نمي گويي؟
چرا نمي گويي از نگاه هاي پرجست وجوي مادران؟
چرا آسمان هشت سال خون گرفته جنوب را گواه نمي گيري؟
چرا فرياد نمي زني از پلاكهاي ته نشين شده در اروند؟
چرانمي سرايي از ارتفاع بلند دل هاي كوچك؟
مگر از دروازه هاي تو به كرانه هاي بهشت نمي رسيديم؟
مگر از صبحگاه تو داوطلب ميدان مين نمي شديم؟
مگر از خاك پاك تو نگاهي به عطش و محاصره نداشتيم؟
مگر از آسمان تو شهادت خويش را پيشاپيش نمي گفتيم ؟
مگر از فضاي مظلوم تو دست به دامان مظلومه اي بي مزار نمي شديم؟
اگر تو نمي داني او خوب مي داند.
او خوب مي داند كه بربالاي پيشاني بندها چه مي نوشتيم؟
او خوب مي داند كه چه آرزويي داشتيم.
او خوب مي داند آخرين پلك هايمان در آرزوي ديدن روي كه بود.
او بهتر مي داند كه پهلوي ما چرا زخم برداشت و گلويمان چرا بوي مظلوميت مي داد!
مگر يادت رفته است محاصره سوزان گردان حنظله را در فكه؟
مگر يادت رفته است گلوله هاي شيميايي پشت كانال ماهي را؟
مگر يادت رفته است فريادهاي دردآلود خفه شده در گلوي پاي كمين را؟
مگر يادت رفته است سوختن خاموش آن آرپي جي زن براي لو نرفتن عمليات را ؟
يادت رفته است آن همه بي قراري والتماس براي خط شكن شدن را ؟
يادت رفته است غواصهاي غوطه ور در اوج و موج را ؟
يادت رفته است روزهاي سراسر فرشته و بال را ؟
و غلتيدن در ميدان مين را!

باور کن تمام حرفم همین است و بس:

بیا داغ لاله های مجنون را تمسخر نگیریم؛بیا دست نگه داریم و حرمت عشق را نگه داریم.بیا شکوفا کنیم چفیه های خیس را؛چشم های آسمانی را.مگر مانوس حقیقت مرده است که این چنین پیچک های تردید بر گل های ایمان وجودمان پیچیده است؟فواره های تشنه لب دیر زمانی است سوار بر خواب آدمک هایی مثل من و تو؛سنگین ترین شعر زمان را سروده اند.پس بشنو صدای سید شهیدان اهل قلم را که گفت:

شاید جنگ خاتمه یافته باشد اما مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت و زنهار این غفلتی که من و تو را در خود فرا گرفته است ظلمات قیامت است.

باید چه قدر شیفته باشی که دمی هم /بر مصلحت خویش نپرداخته باشی

حیف است که خاموش شود شعله عشاق/گر سرو نه ای سعی بکن فاخته باشی

چون شمع زمانی سرت ارزد به تن تو/کان را سپر برق بلا ساخته باشی

                                                                                                  

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت   توسط یک بسیجی  | 
 
  بالا